|
حیاط خلوت باران بهانه بود که تو زیر چتر من تا انتهای کوچه بیایی
| ||
|
در این ۱۲سالی که اینجا رو راه انداختم، هربار دلم گرفت اومدم و اینجا خودمو خالی کردم و به یادگار نوشتم اما گاهی اوقات حالم بد میشه از این که بعضیهایی که دوست ندارم میآن و میخونند؛ کاش اینجا هم میشد آدمهای به دردنخور زندگیام رو بلاک کنم. وسط تموم سرشلوغیها و اسبابکشیها و کار و درس، باز حالم با اینجا خوبه. کاش یه سری خودشون شعور داشته باشند و اینجا نیان. تف به ذات هرچی آدم خودخواه و بچهست. [ دوشنبه ۳ آبان ۱۴۰۰ ] [ 1:25 ] [ مستانه ]
هوا که سرد میشود، در و پنجرهی اتاقم بسته میشود. همیشه روال این گونه است که در زودتر از پنجره منظرهی اتاقم به حیاط را کور میکند و آخرسر نوبت به پنجره میرسد. طبق قانونی نانوشته با خودم و اتاقم و احوالم، مقاومت عجیبی بر سر بستن پنجره دارم و تا جایی که امکان دارد و سرما در استخوانم نهادینه نشده، پنجره را نمیبندم حتی در شبهای سرد. نمیدانم چرا اما این داستانِ هرسال من و پاییز است. پنجرهی رو به حیاط نماد و استعارهای از حال خوب، تنها نبودن و تداعیکنندهی حس خوب بهار و تابستان است. این روزها که هوا به سردی گراییده، من همچنان سنگر را حفظ کردهام و مقاومت میکنم. با اینکه پاییز امسال فرقی اساسی با سالهای قبل دارد و من دیگر آن آدم سابق نیستم و تکهای از وجودم کم شده است اما همچنان این عادت هرساله با من است. حس میکنم اگر پنجره را ببندم، "تنهایی" برایم آغوش باز میکند. پنجره را که ببندم تمام حسهای خوب تمام میشود و سردی تمام روحم را درمینوردد، شاید به همین دلیل است که بستنش را به تعویق میاندازم. حیاطخلوتنوشت: این متن برای هفتهی پیش است و من هنوز پنجره را نبستهام. امروز چهلمش بود و همه چیز برایم تمام شد. فردا موعد قرار عاشقانهمان در بلوار کشاورز خواهد بود و برای دیدنش بیتابم. در میان هیاهوی کار و تکمیل و تجهیز واحدم و خرید وسایل خانه، نفس راحت و حال خوب این روزهایم شده است. [ یکشنبه ۲۵ مهر ۱۴۰۰ ] [ 23:56 ] [ مستانه ]
ازش میپرسم: " از چیِ من خوشت اومده؟ "
[ پنجشنبه ۲۲ مهر ۱۴۰۰ ] [ 22:28 ] [ مستانه ]
"فقط اینکه راه رو به روی کسایی که میخوان بیان [سمتت] نبند، همیشه آدم بهتری از قبلی هست. کسی که نخواد باهات بمونه، هرجور باشه میره". [ یکشنبه ۱۸ مهر ۱۴۰۰ ] [ 19:9 ] [ مستانه ]
بازهم نیمهی شب و من و «شبهای روشن» و اشکی که سرازیر میشود. یادم میآید بار اولی هم که این رمان در دورهی کارشناسی تمام کردم شب بود و نفسم بند آمده بود و حالا پس از یک دهه و شب دفاع هم این داستان امانم نمیدهد. وسط خستگی و پاور پوینت و نیمه شب وقت ترکیدن بغض نیست. چه سر و سوزیست در این اثر که هنوز رهایم نمیکند؟! [ دوشنبه ۲۸ تیر ۱۴۰۰ ] [ 2:19 ] [ مستانه ]
بالاخره اشکم درآمد. از صبح تا به حال نمیتوانم هضمش کنم. آن قدر در شوک و حالم بد است که نمیتوانم آنطور که باید و شاید دربارهاش بنویسم. گریه کردم اما نه آنطور که خالی شوم،بغضم که بترکد مینویسمش🖤 حالم بد است مثل مادری که فرزندش او را رها کرده و رفته باشد. چه بگویم؟! زبان در دهانم ماسیده است از این اتفاق، تف به دنیا و روزگار. هرچی میگویم و مینویسم غمم را التیامی نیست کاش این اشکهایم بند نیاید😥😭 [ شنبه ۵ تیر ۱۴۰۰ ] [ 23:36 ] [ مستانه ]
امشب چقدر بارونه. صدا از این قشنگتر هم هست؟! حال از این بهتر هم هست که بشینی تو اتاقت، پاهات رو از سرما جمع کنی و نسیمی بوزه و صدای بارون رو گوش کنی؟! خداروشکر. [ شنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۴۰۰ ] [ 2:12 ] [ مستانه ]
باران عجیبی باریدن گرفته است و از صدایش به وجد آمده ام. بوی نم عجیبی به مشامم می رسد، بوی خاک خیس خورده. [ دوشنبه ۶ اردیبهشت ۱۴۰۰ ] [ 21:44 ] [ مستانه ]
خیلی وقت بود که ندیده بودم پدرم این طور برای یک مسابقه ی ورزشی خوشحالی کند. [ دوشنبه ۶ اردیبهشت ۱۴۰۰ ] [ 1:13 ] [ مستانه ]
«هوای شیراز دلم میخواد/ یه بال پرواز دلم میخواد درد و بلایت بخورد به سر هرکسی که چشم دیدن ما و خوشی مان را ندارد. [ شنبه ۴ اردیبهشت ۱۴۰۰ ] [ 0:32 ] [ مستانه ]
|
||
| ] | ||